
xa0پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تستهمه آفاق پر از نعره مستانه تستدر دکان همه باده فروشان تخته استآن که باز است همیشه در میخانه تستدست مشاطه طبع تو بنازم که هنوززیور زلف عروسان سخن شانه تست...xa0شهریارxa0...
ادامه مطلب
یه حسی بهم میگه وبلاگم خیلی درب و داغون شدهاز قالب گرفته تا پستا...شلخته ست انگار!! حتما بعدم میام یهxa0گردگیری اساسیش میکنم.شما هم بیاین بهم بگین چه بکنم دیگه...(انگار نه انگار پشت کنکوریم)xa0xa0xa0...
ادامه مطلب
تو بار جانان میبری من بار هجران میبرم !من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرمطاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرماز دست او جان میبرم تا افکنم در پای اوتا تو نپنداری که من از دست او جان میبرمتا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدلهر لحظه از بیداد او سر در گریبان میبرمخواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو برانطوعا و کرها بندهام ناچار فرمان میبرمدرمان ...
ادامه مطلب
سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من..چون قحط دیده ای که به نعمت رسیده است. صائب تبریزی ...
ادامه مطلب
قاصدک های پریشان را که با خود باد برد با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد ای که می پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند سیل وقتی خانه ای را برد ، از بنیاد برد عشق می بازم که غیر از باختن در عشق نیست در نبردی اینچنین ، هر کس به خاک افتاد، برد شور شیرین ...
ادامه مطلب
در این دریا، چه می جویند ماهیهای سرگردانمرا آزاد میخواهی؟ به تنگ خویش برگردانمرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادیاگر این است آزادی مرا بی بال و پر گرداندعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردانمن از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشقطلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردانبه جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاریهمین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردانمن از...
ادامه مطلب
هر گُلی زیباست اما یاس چیز دیگری ستدر میان سنگ ها الماس چیز دیگری ست ما میان عمر خود خیلی برادر دیده ایمدر وفاداری ولی عباس چیز دیگری ست. ...
ادامه مطلب
هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنیخون مرا دوباره به پیمانه می کنی ای آنکه دست بر سر من میکشی! بگوفردا دوباره موی که را شانه می کنی؟ گفتی به من نصیحت دیوانگان مکنباشد، ولی نصیحت دیوانه می کنی ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدیدر سینهی شکستهدلان خانه می کنی؟ بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبتچون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیستاین قصه را به مرگ خود افسانه می کنی ف...
ادامه مطلب
xa0 xa0 هیچ کس کاش نباشدنگهش بر راهیچشم بر در بُوَدو دلبر او دیر کند ... xa0 xa0 xa0صائب تبریزی xa0 xa0 برچسبها: صائب تبریزینوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:16 توسط Lęílã.Bシ| |...
ادامه مطلب
xa0 درد یک پنجره را پنجره ها می فهمندمعنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایینقصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدنچشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردامردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کسی منزلت شمس مراقرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند xa0 کاظم بهمنی xa0 برچسبها: کاظم بهمنینوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:0 توسط Lęílã.Bシ| |...
ادامه مطلب
روسری وا می کنی، خورشید عینک می زند!دسته گل غش می کند،پروانه پشتک می زند! کفش در می آوری، قالی علامت می دهد!جامه از تن می کَنی، آیینه چشمک می زند! هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شودگاز آتش می خورد! یخچال برفک می زند! میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوندآن طرف کتری به پای خویش فندک می زند! روبرویم می نشینی، جشن بر پا می شودصندلی دف می نوازد!، میز تنبک می زند! درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشندپیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند! عشق من! این روزها با اینکه درگیر توامباز هم قلبم برای قب...
ادامه مطلب
xa0 اَصلا رقیه نه به خدا دختر خودتیک شب میان کوچه بماند چه می کنی در بین ازدحام و شلوغی بترسد و یک تن به او کمک نرساند چه می کنی اَصلا خیال کن که کسی دختر تورادر بین جمعیت بکشاند چه میکنی یاکه خدانکرده کسی روی صورتشسیلی محکمی بنشاند چه می کنی یا فرض کن که دخترتو جای بازی اشهرشب دعای مرگ بخواند چه میکنی اَصلا کسی بیاید و با تازیانه اشخاک از لباس او بتکاند چه میکنی مجید تال...
ادامه مطلب
xa0 روزها رفتند و من دیگر ، خود نمی دانم کدامینم آن من سرسخت مغرورم، یا منِ مغلوب دیرینم ! ؟ xa0 فروغ فرخزادxa0...
ادامه مطلب
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا شهریار...
ادامه مطلب
قطار میرودتو میرویتمام ایستگاه میرودو من چقدر سادهامکه سالهای سالدر انتظار توکنار این قطار ایستادهامو همچنانبه نردههای ایستگاه رفتهتکیه دادهام. قیصر امین پورxa0...
ادامه مطلب
رنجشی نیستآدمها همینندخوبند ولی فراموش کارمی آیندمی مانندمی روندمثل مسافران کاروان سرامثل ازدحام بی انتهایِ یک خیابان کسی برایِ بودننیامدهنمی آید ... ! xa0 نیکی فیروزکوهی...
ادامه مطلب