
گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو ورنه که رهی عاشق و تنها است بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگومولانا برچسب ها: مولانا...
ادامه مطلب
xa0پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تستهمه آفاق پر از نعره مستانه تستدر دکان همه باده فروشان تخته استآن که باز است همیشه در میخانه تستدست مشاطه طبع تو بنازم که هنوززیور زلف عروسان سخن شانه تست...xa0شهریارxa0...
ادامه مطلب
xa0دردم از یار است و درمان نیز همدل فدای او شد و جان نیز همیاد باد آن کو به قصد خون ماعهد را بشکست و پیمان نیز همدوستان در پرده میگویم سخنگفته خواهد شد به دستان نیز همچون سر آمد دولت شبهای وصلبگذرد ای...
ادامه مطلب
xa0خلاف شرط محبت چهxa0مصلحت دیدیکه برگذشتی و از دوستان نپرسیدیگرفتمت که نیامد ز روی خلق آزرمکه بیگنه بکشی از خدا نترسیدیبپوش روی نگارین و موی مشکین راکه حسن طلعت خورشید را بپوشیدیمحل و قیمت خویش آن زمان ...
ادامه مطلب
xa0xa0 xa0 xa0 xa0 xa0xa0xa0xa0گر هیچ ترا میل سوی ماست بگوxa0 xa0 xa0 xa0 ورنه که رهی عاشق و تنها است بگوxa0 xa0 xa0xa0 xa0 xa0 گر هیچ مرا در دل تو جاست بگوxa0 xa0xa0 xa0 xa0 xa0گر هست بگو نیست بگو راست بگوxa0مولاناxa0xa0xa0...
ادامه مطلب
xa0 او صبر خواهد از من،بختی که من ندارم!من وصل خواهم از وی، قصدی و که او ندارد و! xa0 xa0شهریار ...
ادامه مطلب
xa0 آتش به دل از گرمی این مرحله دارم پا بر سر گنج گهر از آبله دارم آتش به زر اینجا نفروشند و من خام گرمی طمع از مردم این قافله دارم آن راهنوردم که تهی پایی خود را پیوسته نهان از نظر آبله دارم مینای فلک...
ادامه مطلب
آن روز صبر رفت که رفت از برم نگار! گویند صبرکن که بیاید ن&...
ادامه مطلب
تو بار جانان میبری من بار هجران میبرم !من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرمطاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرماز دست او جان میبرم تا افکنم در پای اوتا تو نپنداری که من از دست او جان میبرمتا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدلهر لحظه از بیداد او سر در گریبان میبرمخواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو برانطوعا و کرها بندهام ناچار فرمان میبرمدرمان ...
ادامه مطلب
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست! بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0xa0بگشای لب که قند فراوانم آرزوستxa0 ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0کان چهره مشعشع تابانم آرزوستxa0 بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0xa0باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوستxa0 گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 x...
ادامه مطلب
تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را منِ شاعر به چه تشبیه کنم یلدا را؟ xa0 مثل یک کودک مبهوت که مجبور شود تا به نقاشی اش آبی نکشد دریا را xa0 حرف را می شود از حنجره بلعید و نگفت وای اگر چشم بخواند غمِ نا پیدا را xa0 عطر تو شعر بلندی است رها در همه سو کاش یک باد به کشفت برساند ما را xa0 تو همانی که شبی پر هیجان می آیی تا فراری دهی از پنجره ها سرما را xa0 فال می گیرم و می خوانی و من می خندم بنشین چای بخور خسته نباشی یارا! مهدی فرجی [ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ ] [ 20:38 ] [ Lęílã.Bシ ] [ ]...
ادامه مطلب
سوگند به موی تو که از کوی تو رفتیماز کوی تو آشفته تر از موی تو رفتیم بگذار بمانند حریف...
ادامه مطلب
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمباید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی آن نه خالست و زنخدان و سر زل...
ادامه مطلب
گوش کن!جاده، صدا می زند از دورقدم ها...
ادامه مطلب
قاصدک های پریشان را که با خود باد برد با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد ای که می پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند سیل وقتی خانه ای را برد ، از بنیاد برد عشق می بازم که غیر از باختن در عشق نیست در نبردی اینچنین ، هر کس به خاک افتاد، برد شور شیرین ...
ادامه مطلب
در این دریا، چه می جویند ماهیهای سرگردانمرا آزاد میخواهی؟ به تنگ خویش برگردانمرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادیاگر این است آزادی مرا بی بال و پر گرداندعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردانمن از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشقطلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردانبه جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاریهمین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردانمن از...
ادامه مطلب
ناله اگر که بر کشم، خانه خراب میشوی خانه خراب گشته ام، بس که سکوت کرده ام... صائب تبریزی [ شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 14:28 ] [ Lęílã.Bシ ] [ ]...
ادامه مطلب
هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنیخون مرا دوباره به پیمانه می کنی ای آنکه دست بر سر من میکشی! بگوفردا دوباره موی که را شانه می کنی؟ گفتی به من نصیحت دیوانگان مکنباشد، ولی نصیحت دیوانه می کنی ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدیدر سینهی شکستهدلان خانه می کنی؟ بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبتچون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیستاین قصه را به مرگ خود افسانه می کنی ف...
ادامه مطلب
xa0 xa0 xa0 ای در سر زلف تو پریشانیهاواندر لب لعلت شکرافشانیهاگفتی ز فراق ما پشیمان گشتیای جان چه پشیمان که پشیمانیها xa0 مولانا...
ادامه مطلب
xa0 درد یک پنجره را پنجره ها می فهمندمعنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایینقصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدنچشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردامردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کسی منزلت شمس مراقرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند xa0 کاظم بهمنی xa0 برچسبها: کاظم بهمنینوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:0 توسط Lęílã.Bシ| |...
ادامه مطلب